یعنی من امشب رو یه نشونه بدونم؟
کاش خبرهای خوبی در راه باشه چون واقعا بهش نیاز دارم...
این روزها دلتنگی بدجور به قلبم چنگ می زنه و دیگه از پسش بر نمیام...
همش با خودم کلنجار می رم که بیام دم دررخونتون ولی بعد با خودم می گم :
بذار اون شب برسه اگه نشد بعدا هر غلطی که خواستی بکن...
می بینی تو چه برزخی گیر افتادم؟
اون روز که یکدفعه تصمیم گرفتم همه چیز رو بذارم کنار و برم فکر می کردم
که تکلیفم رو با خودم مشخص کردم اما هر چی که می گذشت بیشتر می فهمیدم
چه ظلمی دارم در حق خودم و دلم بیچارم می کنم...
دیگه برای خیلی از حرفا دیر شده...
بعدا نوشت: الان فهمیدم که اون شب موعود حالا حالاها قرار نیست که فرا برسه!!!!
من چه خاکی تا اون موقع به سرم بریزم!!!!
برچسب:
نویسنده: پرنیا نوروزی