عقلم خیلی وقت هست که قبول کرده، این علاقه از بیخ و بن اشتباه بوده اما دل بی منطقم هنوز بعضی وقت ها برات پرپر می زنه. وقتی یادم میاد روزایی که می خواستم ببینمت، چه حالی داشتم، دلم به حال خودم می سوزه... وقتی به این فکر می کنم که منم از نظر تو مثل بقیه دانش آموزات بودم ، دلم می خواد از شدت احساس حماقت زیاد سرم رو به دیوار بکوبم...
دلم می خواست برای یک بار هم که شده می فهمیدم از همون اول نسبت به من احساس ترحم داری! از همون اول اولش... تا وقتی از گذشته نتونم بیرون بیام هیچ وقت احساس خوشحال نمی کنم... تا وقتی بمیرم کسی نمی فهمه تو دلم چی می گذره.... هیچکس دلیل عصبانیت ها و بی حوصلگی های یکدفعه ایم رو نمی دونه... هیچکس بغض های یواشکیم رو نمی بینه... حتی اونایی که در مورد تو می دونستند دیگه هیچ وقت از زبون من اسم تو رو نمی شنوند. خیلی وقته جلوی همه وانمود کردم که دیگه برام هم نیستی...
کاش به خودمم می تونستم دروغ بگم...
برچسب:
نویسنده: پرنیا نوروزی