فکر کنم دیگه کاملا متوجهی که چقدر
گرفتارت بودم و حتی شاید دلت به حالم سوخته باشه.
کاملا این حس ترحم رو حس می کنم.
توی وضع عجیبی قرارت دادم، مگه نه؟
نه دلت میاد کاملا پا روی دلم بزاری و نه توان
و طاقت راه اومدن با من رو.
آخ که چه شخصیت مزخرفی از خودم برات ساختم
و خودم هیچ اراده ای در به وجود اومدنش نداشتم...
میگی من هیچ وقت فراموشت نمی کنم. خیلی
دلم می خواد بدونم توی خلوتت وقتی به من فکر می کنی
چه چیزهایی از ذهنت عبور می کنه.
یعنی داری به اخلاق های عجیبم فکر می کنی؟
به حساسیت هام؟ به میزان وابستگی و محتاج بودنم
به شما؟
برچسب:
نویسنده: پرنیا نوروزی