تمام این مدت توی مغزم بین دوتا افکارم جنگ
بوده. جنگ بین اینکه به من هیچ حسی نداری و
یا اینکه من رو دوست داری.
از بس این دوتا فکر توی سر و کله هم زدند که دیگه
زدم به سیم آخر و دارم می رسم به جایی که دیگه
بیخیال هر دوش بشم.
جوری که اگه یه روز مستقیم توی چشمام زل بزنی
و بگی هیچ حسی به من نداری و اصلا از اول همه چی
دروغ بوده من برام اصلا مهم نباشه.
یا اگه یه روز برسه که جامون عوض بشه و همش
راه به راه بهم ابراز علاقه کنی و قربون صدقم بری
من ذوقی براش نداشته باشم.
اگه اون روز برسه من دیگه آزاد، آزادم!
برچسب:
نویسنده: پرنیا نوروزی