از خودم متنفرم!
متنفرم که هنوزم دیوانه وار دوستت دارم! وقتی میبینم نه میتونم بیام سمتت نه فراموشت کنم، دلم می خواد سر به تنم نباشه!
نمی خوام وقتی از خواب بیدار میشم اولین کسی که یادش میفتم ، تو باشی...نمی خوام وقتی پامو از خونه بیرون می ذارم، همش نگاهم به دور و برم باشه به امید اینکه ببینمت. این رو می دونم که آدم نباید چیزی رو که خیلی وقته تموم شده باز از اول شروع کنه، چون هیچ وقت مثل سابق نمیشه! اینم می دونم که دوباره اون فکرای آزاردهنده ای که مرتب بهم یادآوری میکنند که تو نمی تونی هر وقت دوست داشته باشی ببینیش و حقی نسبت به اون نداری، میان سراغم...
چیکار کنم...
برچسب:
نویسنده: پرنیا نوروزی