224
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
کدومش سخت تر هست؟ وقتی یکی از مهم ترین های زندگیت رو کاملا نداشته باشی یا نصف و نیمه داشته باشی؟
225
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
روحت که خسته بشه تازه می فهمی که خستگی جسم ، فقط لوس بازیه!
226
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
این بچه لاک پشت نگون بخت، سال هاست از تخم بیرون می آید و سوی تو می دوداما مقدر است که در اخرین قدم، یعنی در آستانه دریا، دمر شود...
227
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
يادم مياد هميشه مى گفتم كه اگه روزى روزى برسه كه باز بتونم كنارش باشمبراى شخص خودم ديگه هيچ آرزويى ندارم!الان واقعا هيچ ارزويى براى خودم ندارم...فقط كاش اين روزا دوام داشته باشه! كاش اگه خواب باشه هيچ وقت بيدار نشم!
228
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
كاش هيچكس حال ِ خوب و بدش در گرو يه نفر ديگه نباشه!يا اگه هم باشه، بتونه هميشه كنارش بمونه...هر كارى كه مى كنم اين بغض چند ساله، بازم بغضه! نه! من نبايد پر توقع باشم... زير آسمونى كه اون هست دارم زندگى مى كنم. مى تونم بهش پيام بدم و هر از گاهى ببينمش! ديگه بايد چى بخوام...
229
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
وقتى كنارم نشستى و من به حرفات گوش مى دم، اون لحظه ديگه هيچى مهم نيست...
230
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
بعضى وقت ها هيچى مثل انتظار زجر آور نيست! من از اين انتظار ها زياد كشيدم ولى ديشب از اون روز معروف تولدم هم زجر اورتر بود... چشمام به در خشك شد اما نيومد...من مطمعن بودم كه مياد!چى شد آخه؟! +خدا مى دونه ديشب چطور بغضم رو كنترل كردم...
231
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
مى دونى از چى مى ترسم؟!از اينكه روزى برسه كه از من دلزده بشى...سعى مى كنم همه چيز رو رعايت كنم كه اين اتفاق نيفته...اما بعضى وقت ها از شدت دوست داشتن زياد ممكنه كارى كنميا حرفى بزنم كه تو ناراحت بشى...
232
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 21:11
دو، سه ساعت از وقتش مال من بود!!!مال خود، خودم!!!اين روزها احساس مى كنم ، ثروتمندترين ادم دنيا هستم!
194
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
یعنی میشه؟؟؟حتی فکرشم باعث میشه ضربان قلبم بالا بره!از همین الان دارم کلمات رو تو ذهنم ردیف می کنم...دیگه نمی خوام مثلا همیشه بعد از سلام کردن کاملا دست و پامو گم کنم!!! ولی یه چیزی! ممکنه بعد از ا
195
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
خيلى به شبي كه قراره ببينمت اميد بستم.اگه يه درصد بخوام احتمال بدم كه نياى يا نبينمت، نمى دونم چطورى تا اخر اونجا مى تونم دووم بيارم...اصلا اگه ببينمت باز چطورى بايد دووم بيارم...حال و روز يه ديوونه همين جوريه كه مى بينى!هزار بسته مسكنفداى اين غم برنا...
196
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
یعنی من امشب رو یه نشونه بدونم؟کاش خبرهای خوبی در راه باشه چون واقعا بهش نیاز دارم... این روزها دلتنگی بدجور به قلبم چنگ می زنه و دیگه از پسش بر نمیام...همش با خودم کلنجار می رم که بیام دم دررخونتون
197
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
بعضی وقت ها دلم به حال خودم می سوزه...تمام خوب و بد زندگی حال حاضرم رو نادیده می گیرم و چشمم هنوز دنبال ١٣ سال گذشتس...اخه مزه اون حس و خاطراتش هنوز زیر زبونمه!درست موقعی که داشتم تو بهشت زندگی می کرد
198
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
واقعا چرا شب ها همه چیز چند برابر میشه؟ شب که میشه انگار یه وزنه سنگین رو می ذارن رو قلبم... تمام دلتنگیای عالم جمع میشه تو دلم...نه! دیگه اینجوری نمیشه ادامه داد! باید یه کاری کنم... نمی دونم نتیجش چی میشه ولی بلاخره بعد از این همه سال تکلیفم حد اقل با خودم روشن میشه!!!
199
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
خدایا! حتما باید از شدت بی قراری و دلتنگی بمیرم که به خوابم بیاد!؟ولی دمت گرم! ممنونم که اومد. خیلی به موقع بود... جانم به ستوه آمدبی روی دل انگیزش...
200
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
من قبلنا همیشه برام سخت بود که احساسات و خواسته هام رو به زبون بیارم! پس به همین خاطر با نوشتن حرف دلم رو می زنم!مثلا اگه چیزی از کسی می خواستم یا رفتار کسی من رو ناراحت می کرد،تمام زحمات رو گردن قلم
192
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 5:06
بلاخره براى دردام يه راه حل پيدا كردم كه منو تسكين بده!مى دونم كه آرومم مى كنه ... ولى بايد تا چهار ماه ديگه صبر كنم!
193
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 5:06
مدتی که نبودم،خیلی چیزا در درونم تغییر کرده اما در مورد تو زیاد نه... من خیلی وقته که این رو پذیرفتم. همین قدر که به دست و پاهام عادت دارم، به این حس هم عادت دارم... قبول کردم که تا اخر عمرجزئی از بدنم باشه!
191
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 22:08
ده ساله که ماه مهر و اول پاییز بدجور حالم رو دگرگون می کنه! خودت می دونی ما پاییز نداریم پس نمی تونم بگم: حال و هوای برگ ریزون چشمامو پاییزم نمی دونه... ولی می دونی چرا اول ماه مهر حالم رو بد می کنه... امروز برای دهمین بار چشمام رو بستم و تو رو تو ذهنم تصور کردم... روز به روز صدات و تصویرت تو ذهنم م...
181
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:41
وقتو آیدی تلگرام دخترت رو پیدا کردم، چیکار کردم؟ هیچی فقط ازش خواستم از طرف من به خاطر اینکه یهوو غیبم زد، ازت عذر خواهی کنه!!! بهش نگفتم که بگه تا چه حد دلتنگتم... ازش نخواستم که بهت بگه چقدر دوست دارم ببینمت... می بینی تا چه حد لجباز و نسبت به خودم بی رحم هستم؟! ترس دارم. چون می دونم الان دیگه خیل...